کبریت خیس

علی صفاری

شب‌هایی که شاعر نیستم

کلمات کهنه‌پوش می‌شوند

و کلاهشان مثل آی باکلاه

گشاد بر سرشان،

انگار به میهمانیِ یک جُلپاره‌فروش

دعوت شده باشند.

اگر بنویسم سنگ

بی‌بروبرگرد باید

پنجره‌ای، سری، بال پرنده‌ای

یا چراغ نیمه‌شبِ خیابانی را بشکند.

در آسیاب دهکده‌ای متروک

اگر به خواب رفته باشد

حتمن سنگ نیست.

یا فرض بگیرید پیاده‌رو

می‌تواند سر به بیابان بگذارد

و در ابدیتِ منتقدپسندی جاری شود

اما در هیچ فصلی جز پاییز

عابری نخواهد داشت.

روزگار کلاغ را اما

دوستان شاعرم آنقدر سیاه کرده‌اند

که رنگ‌های دیگرش را نمی‌بینم.

حالا کلاغ را

شاعر که نباشم

خبرچینِ صابون‌خورِ گوشواره‌دزدی

بیش نمی‌بینم

کلمات نونواری هم اگر

به پُستم بخورند

عارشان می‌شود با او

بر یک شاخه دیده شوند.